آسمان شهر
وقتی شب بال و پرش را
بر آسمان شهر گسترد
با خود برای مردم شهر
تاریکی و خاموشی آورد
در دستهای گرم مردم
هر کوششی یخ بست و افسرد
در قلبشان گل های امید
پرپر شد و گندید و پژمرد
خورشید گرم و پاک و روشن
شهری که گرم و شادمان بود
شد سرد و پر اندوه و خاموش
نا گاه در قلب سیاهی هفتادو دو مشعل درخشید
هفتاد و دو فریاد برخاست
در آسمان شهر پیچید
هفتاد و دو مرغ سبکبال
در آسمان پرواز کردند
از آسمان شب گذشتند
راه سحر را باز کردند
شمشیرهای شب نشستند
بر بال آن مرغان بی باک
از خونشان گل های لاله
در هر طرف روئید در خاک
بیدار شد ، جنگید با شب
آن لاله ها را هر که بوئید
شب پر کشید و صبح آمد
آن لاله ها هر جا که روئید .

چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.