آسمان شهر

وقتی شب بال و پرش را

بر آسمان شهر گسترد

با خود برای مردم شهر

تاریکی و خاموشی آورد

در دستهای گرم مردم

هر کوششی یخ بست و افسرد

در قلبشان گل های امید

پرپر شد و گندید و پژمرد

خورشید گرم و پاک و روشن

شهری که گرم و شادمان بود

شد سرد و پر اندوه و خاموش

نا گاه در قلب سیاهی هفتادو دو مشعل درخشید

هفتاد و دو فریاد برخاست

در آسمان شهر پیچید

هفتاد و دو مرغ سبکبال

در آسمان پرواز کردند

از آسمان شب گذشتند

راه سحر را باز کردند

شمشیرهای شب نشستند

بر بال آن  مرغان بی باک

از خونشان گل های لاله

در هر طرف روئید در خاک

بیدار شد ، جنگید با شب

آن لاله ها را هر که بوئید

شب پر کشید و صبح آمد

آن لاله ها هر جا که روئید .

لحظه ای با حافظ

چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست * سخن شناس نه‌اي جان من خطا اين جاست
..........................
سرم به دنيي و عقبي فرو نمي‌آيد * تبارک الله از اين فتنه‌ها که در سر ماست
..........................
در اندرون من خسته دل ندانم کيست * که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
..........................
دلم ز پرده برون شد کجايي اي مطرب * بنال هان که از اين پرده کار ما به نواست
..........................
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود * رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
..........................
نخفته‌ام ز خيالي که مي‌پزد دل من * خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
..........................
چنين که صومعه آلوده شد ز خون دلم * گرم به باده بشوييد حق به دست شماست
..........................
از آن به دير مغانم عزيز مي‌دارند * که آتشي که نميرد هميشه در دل ماست
..........................
چه ساز بود که در پرده مي‌زد آن مطرب * که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
..........................
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند * فضاي سينه حافظ هنوز پر ز صداست
..........................


لحظه ای با حافظ

اي شاهد قدسي که کشد بند نقابت * و اي مرغ بهشتي که دهد دانه و آبت
..........................
خوابم بشد از ديده در اين فکر جگرسوز * کاغوش که شد منزل آسايش و خوابت
..........................
درويش نمي‌پرسي و ترسم که نباشد * انديشه آمرزش و پرواي ثوابت
..........................
راه دل عشاق زد آن چشم خماري * پيداست از اين شيوه که مست است شرابت
..........................
تيري که زدي بر دلم از غمزه خطا رفت * تا باز چه انديشه کند راي صوابت
..........................
هر ناله و فرياد که کردم نشنيدي * پيداست نگارا که بلند است جنابت
..........................
دور است سر آب از اين باديه هش دار * تا غول بيابان نفريبد به سرابت
..........................
تا در ره پيري به چه آيين روي اي دل * باري به غلط صرف شد ايام شبابت
..........................
اي قصر دل افروز که منزلگه انسي * يا رب مکناد آفت ايام خرابت
..........................
حافظ نه غلاميست که از خواجه گريزد * صلحي کن و بازآ که خرابم ز عتابت
..........................

لحظه ای با حافظ

اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما * آب روي خوبي از چاه زنخدان شما
..........................
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده * بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما
..........................
کس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت * به که نفروشند مستوري به مستان شما
..........................
بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر * زان که زد بر ديده آبي روي رخشان شما
..........................
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌اي * بو که بويي بشنويم از خاک بستان شما
..........................
عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم * گر چه جام ما نشد پرمي به دوران شما
..........................
دل خرابي مي‌کند دلدار را آگه کنيد * زينهار اي دوستان جان من و جان شما
..........................
کي دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند * خاطر مجموع ما زلف پريشان شما
..........................
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذري * کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما
..........................
اي صبا با ساکنان شهر يزد از ما بگو * کاي سر حق ناشناسان گوي چوگان شما
..........................
گر چه دوريم از بساط قرب همت دور نيست * بنده شاه شماييم و ثناخوان شما
..........................
اي شهنشاه بلنداختر خدا را همتي * تا ببوسم همچو اختر خاک ايوان شما
..........................
مي‌کند حافظ دعايي بشنو آميني بگو * روزي ما باد لعل شکرافشان شما
..........................

شعر ناب


ای صبح سپید آرزویم

از توست تمام گفتگویم

 

تو راز و نیاز آفتابی

تفسیر نماز آفتابی

 

ای چشم و چراغ آفرینش

ای لاله باغ آفرینش

 

ما ذره و چشمت آفتاب است

توضیح صریح شعر ناب است

 

پایان ره نگاه ما، تو

اینجا، همه جا پناه ما ، تو

 

ای گل ز تو رنگ و بو گرفته

بلبل زتو آبرو گرفته

 

ما خسته و آشیانه مهرت

در پیش خدا بهانه مهرت

 

ای نام خوش تو رمز هستی

تا هست خدای تو ، تو هستی

 

با آمدنت سپیدی آمد

*یا حضرت مصطفی محمد (ص)*

 

سروده سید سادات اخوی

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستاني ، بهتر از آب روان .

*****

و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه


اهل كاشانم

پيشه ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود .

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

پرده ام بي جان است .

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است

تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست * دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
..........................
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است * ليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتادست
..........................
در خم زلف تو آن خال سيه داني چيست * نقطه دوده که در حلقه جيم افتادست
..........................
زلف مشکين تو در گلشن فردوس عذار * چيست طاووس که در باغ نعيم افتادست
..........................
دل من در هوس روي تو اي مونس جان * خاک راهيست که در دست نسيم افتادست
..........................
همچو گرد اين تن خاکي نتواند برخاست * از سر کوي تو زان رو که عظيم افتادست
..........................
سايه قد تو بر قالبم اي عيسي دم * عکس روحيست که بر عظم رميم افتادست
..........................
آن که جز کعبه مقامش نبد از ياد لبت * بر در ميکده ديدم که مقيم افتادست
..........................
حافظ گمشده را با غمت اي يار عزيز * اتحاديست که در عهد قديم افتادست
..........................

گوش ماهی

 

گوش ماهیای رنگی

ریخته کنار دریا

من با اونا می سازم

یه سینه ریز زیبا

 

من اونو هدیه می دم

به مادر عزیزم

می کنه او تشکر

از من و سینه ریزم

 

سروده: اسدا... شعبانی

دمی با حافظ

رواق منظر چشم من آشيانه توست * کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
..........................
به لطف خال و خط از عارفان ربودي دل * لطيفه‌هاي عجب زير دام و دانه توست
..........................
دلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد * که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
..........................
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن * که اين مفرح ياقوت در خزانه توست
..........................
به تن مقصرم از دولت ملازمتت * ولي خلاصه جان خاک آستانه توست
..........................
من آن نيم که دهم نقد دل به هر شوخي * در خزانه به مهر تو و نشانه توست
..........................
تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين کار * که توسني چو فلک رام تازيانه توست
..........................
چه جاي من که بلغزد سپهر شعبده باز * از اين حيل که در انبانه بهانه توست
..........................
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد * که شعر حافظ شيرين سخن ترانه توست
..........................

تا دور ترین ستاره

سروده علی اصغر نصرتی

ظهر است و صف بلند دشمن

ظهر است و حسین و آفتاب است

درخیمه این امیر تنها

مانند همیشه قحط آب است

***

ظهر است و هجوم این غربت

برگرد حرم کبوتری نیست

آنها همه رفته اند و دیگر

عباس و علی اکبری نیست

***

می آید و میکند نگاهی

بر خیمه و ساکت و غمین است

انگار که آخرین نگاه است

دلگیرترین نگاه این است

***

آن سوی ، برای کشتن او

صف های بلند تیغ و دشنه است

این سوی میان خیمه خود

دلواپس کودکان تشنه است

***

یک بار دیگر به اسب هی زد

باید برود – که رفت چون موج-

از دامن این کویر بی نور

تا دورترین ستاره تا اوج

 

                                                                

"کلاغ پر"

شب رسید

مادر و مادر بزرگ

محسن و پروانه و ناهید و من

گرم بگو و بخند :

« سار پر

هدهد و گنجشک

کبوتر

کلاغ

جغد دلازار پر

یا به غلط

مار پر»

 

صبح شد

خاک دهان باز کرد

گفت : « پر

شهر پر

کوچه پر

سنگ و گِل و شیشه پر

باغ هم از ریشه پر »

 

***

ظهر شد

مادرم از گوشه ویرانه خواند :

« عشق پر

خانه پر

محسن و پروانه پر »

 

سروده بیوک ملکی

از مجموعه « بیا بگیر سیب را »

انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

لحظه ای با حافظ

ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است * خم گو سر خود گير که خمخانه خراب است
..........................
گر خمر بهشت است بريزيد که بي دوست * هر شربت عذبم که دهي عين عذاب است
..........................
افسوس که شد دلبر و در ديده گريان * تحرير خيال خط او نقش بر آب است
..........................
بيدار شو اي ديده که ايمن نتوان بود * زين سيل دمادم که در اين منزل خواب است
..........................
معشوق عيان مي‌گذرد بر تو وليکن * اغيار همي‌بيند از آن بسته نقاب است
..........................
گل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد * در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
..........................
سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم * دست از سر آبي که جهان جمله سراب است
..........................
در کنج دماغم مطلب جاي نصيحت * کاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
..........................
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز * بس طور عجب لازم ايام شباب است

سایه در مه

سایه در مه

سروده : جعفر ابراهیمی(شاهد)

مه گرفته کومه ها را

یک مه موذی و انبوه

از دل مه رفته بیرون

مثل غولی، قله کوه

 ***

می رسد آوای مردی

شاید از دشتی در آن سو

شاید او چوپان دشت است

گله را گم کرده است او

***

در دل مه ساکتم من

خیره در آن تیرگیها

در دل مه مثل سایه

ناگهان میبینم او را

 ***

سایه می آید جلوتر

تا کنارم، روی در رو

می شود او خیره در من

می شوم من خیره در او

 ***

کودکی در روبه رویم

ایستاده مثل رویا

می شناسم ، آه او را

او منم ، در کودکیها

 

لحظه ای با حافظ

چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست * سخن شناس نه‌اي جان من خطا اين جاست
..........................
سرم به دنيي و عقبي فرو نمي‌آيد * تبارک الله از اين فتنه‌ها که در سر ماست
..........................
در اندرون من خسته دل ندانم کيست * که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
..........................
دلم ز پرده برون شد کجايي اي مطرب * بنال هان که از اين پرده کار ما به نواست
..........................
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود * رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
..........................
نخفته‌ام ز خيالي که مي‌پزد دل من * خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
..........................
چنين که صومعه آلوده شد ز خون دلم * گرم به باده بشوييد حق به دست شماست
..........................
از آن به دير مغانم عزيز مي‌دارند * که آتشي که نميرد هميشه در دل ماست
..........................
چه ساز بود که در پرده مي‌زد آن مطرب * که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
..........................
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند * فضاي سينه حافظ هنوز پر ز صداست
..........................

هفته بسیج گرامی باد

/* /*]]>*/ تقدیم به تمام شهیدان راه حق و به بسیجیان رزمنده کشورمان ، هفته بسیج گرامی باد 

بیگاه شد ، خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان درخلوت الله شد گویند اصل آدمی خاک است و خاکی می شود کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد .

خانه خورشید

گلدسته های مسجد

از بام خانه پیداست

پرواز کفترانش

وقت اذان چه زیباست

 

بر روی گنبدش هست

صدها گل ستاره

خورشید خانه دارد

در پشت این مناره

 

پر می کشد دل من

مثل کبوتر آنجا

عطر خوش اذانش

پر کرده سینه ام را

 

سروده : مهری ماهوتی

سخنی از دل حافظ

دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست * گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست
..........................
که شنيدي که در اين بزم دمي خوش بنشست * که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
..........................
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافي زد * پيش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست
..........................
در چمن باد بهاري ز کنار گل و سرو * به هواداري آن عارض و قامت برخاست
..........................
مست بگذشتي و از خلوتيان ملکوت * به تماشاي تو آشوب قيامت برخاست
..........................
پيش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت * سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
..........................
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببري * کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
..........................

بهار پرده و قالی

چقدر «پنجره تنهاست»

و دست باغچه خالی است

درخت ، شاخه و برگش

دچار بی پر و بالی است

دل درختچه ها خوش

به برگهای خیالی است

فضای سوخته باغ

پر از کلاغِ زغالی است

ولی کنار من ، اینجا

بهار پرده و قالی است

 

از مجموعه شعر برای نوجوان " باز با باران"

سروده بیوک ملکی

 

صدای پای پیروزی

قلب کوچکش که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگ تر است ، با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم کرد .

                                                                                                 فرازی از پیام امام خمینی


****

تو همچون غنچه های چیده بودی

که در پرپر شدن خندیده بودی

مگر راز حیات جاودان را

تو از «فهمیده» ها فهمیده بودی

****

من از او بوی خود سوزی شنیدم

حدیث عشق آموزی شنیدم

از آهنگ شکست استخوانش

صدای پای پیروزی شنیدم