تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست * دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
..........................
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است * ليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتادست
..........................
در خم زلف تو آن خال سيه داني چيست * نقطه دوده که در حلقه جيم افتادست
..........................
زلف مشکين تو در گلشن فردوس عذار * چيست طاووس که در باغ نعيم افتادست
..........................
دل من در هوس روي تو اي مونس جان * خاک راهيست که در دست نسيم افتادست
..........................
همچو گرد اين تن خاکي نتواند برخاست * از سر کوي تو زان رو که عظيم افتادست
..........................
سايه قد تو بر قالبم اي عيسي دم * عکس روحيست که بر عظم رميم افتادست
..........................
آن که جز کعبه مقامش نبد از ياد لبت * بر در ميکده ديدم که مقيم افتادست
..........................
حافظ گمشده را با غمت اي يار عزيز * اتحاديست که در عهد قديم افتادست
..........................
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۸۸ ساعت 9:48 توسط س. ی. هاشم زاده
|
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.