داستان با موضوع آزاد
کیسه خواب موش
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود زیر آسمان شهر دختری به اسم سارا بود . سارا خیلی دختر شلخته ای بود .همیشه اتاقش نامرتب بود .یک روز که از مدرسه به خانه آمد وقتی داشت لباس هایش را در می آورد دید یک لنگه از جوراب هایش سوراخ شده است جوراب هایش را از پا در آورد و آنها را گلوله کرد و از پنجره ی اتاقش به داخل کوچه پرت کرد .جوراب ها از این کار سارا خیلی ناراحت شده بودند .لنگه جوراب سالم گفت : تقصیر توست اگر تو سوراخ نمی شدی سارا ما را دور نمی انداخت .لنگه جوراب سوراخ گفت :تقصیر من نیست تقصیر سارا است که خوب از من مواظبت نمی کند .دو تا لنگه جوراب ها با هم دعوایشان شد .لنگه جوراب سوراخ که ناراحت شده بود شروع به گریه کرد .موشی که از آنجا رد می شد لنگه جوراب سوراخ را دید و به او گفت : چرا گریه می کنی ؟ لنگه جوراب سوراخ ماجرا را برای او تعریف کرد .موش که خیلی از لنگه جوراب خوشش آمده بود .گفت :تو می توانی با من به خانه ام بیایی و به عنوان کیسه خوابم باشی. لنگه جوراب که از پیشنهاد موش خوشش آمده بود پذیرفت و همراه موش به خانه اش رفت و سالهای سال برای او کیسه خواب ماند .

چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.