لحظه ای با حافظ
ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است * خم گو سر خود گير که خمخانه خراب است
..........................
گر خمر بهشت است بريزيد که بي دوست * هر شربت عذبم که دهي عين عذاب است
..........................
افسوس که شد دلبر و در ديده گريان * تحرير خيال خط او نقش بر آب است
..........................
بيدار شو اي ديده که ايمن نتوان بود * زين سيل دمادم که در اين منزل خواب است
..........................
معشوق عيان ميگذرد بر تو وليکن * اغيار هميبيند از آن بسته نقاب است
..........................
گل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد * در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
..........................
سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم * دست از سر آبي که جهان جمله سراب است
..........................
در کنج دماغم مطلب جاي نصيحت * کاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
..........................
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز * بس طور عجب لازم ايام شباب است
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.