لحظه ای با حافظ
اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما * آب روي خوبي از چاه زنخدان شما
..........................
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده * بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما
..........................
کس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت * به که نفروشند مستوري به مستان شما
..........................
بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر * زان که زد بر ديده آبي روي رخشان شما
..........................
با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهاي * بو که بويي بشنويم از خاک بستان شما
..........................
عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم * گر چه جام ما نشد پرمي به دوران شما
..........................
دل خرابي ميکند دلدار را آگه کنيد * زينهار اي دوستان جان من و جان شما
..........................
کي دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند * خاطر مجموع ما زلف پريشان شما
..........................
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذري * کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما
..........................
اي صبا با ساکنان شهر يزد از ما بگو * کاي سر حق ناشناسان گوي چوگان شما
..........................
گر چه دوريم از بساط قرب همت دور نيست * بنده شاه شماييم و ثناخوان شما
..........................
اي شهنشاه بلنداختر خدا را همتي * تا ببوسم همچو اختر خاک ايوان شما
..........................
ميکند حافظ دعايي بشنو آميني بگو * روزي ما باد لعل شکرافشان شما
..........................
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.