
داستان" شهر دفتر نقاشی"
نوشته : سید یاسر هاشم زاده ( مربی فرهنگی)
گروه سنی : ب و ج
استان کردستان ، شهرستان بیجار
آفتاب با تابیدن نوراش اتاق پسرک مو طلایی را رنگی کرد پسرک موطلایی قلم مواش را برداشت و از دور تخته رنگش را نگاه کرد و گفت : « عجب رنگهایی !! واقعا محشره »
پسرک مو طلایی شهر دفتر نقاشی اش را ورق زد و رنگ آبی و قرمز را با هم ترکیب کرد و با قلم مو دو نقطه رنگی روی چراغ راهنمایی رانندگی شهر کشید
***
سگ پوزه بلند شیشه ماشین اش را پایین کشید و گفت : « عجیبه !! آقا رنگ بنفش یعنی بریم یا نریم ؟؟»
آقای سگ گرگی با دست اشاره کرد :« نریم ، نریم !»
آقای سگ پلیس شانه ها را بالا انداخت و گفت : « تا حالا ندیده بودم رنگ چراغ بنفش بشه »
با عوض شدن رنگ بنفش چراغ راهنمایی و رانندگی به سفید همه راننده ها پنجه هایشان را روی بوق ماشین ها گذاشتند و صدای کر کننده بوق همه شهر دفتر نقاشی را فرا گرفت.
***
پسرک موطلایی دفتر نقاشی اش را ورق زد و رنگ زرد و آبی را با هم ترکیب کرد و تمام تاکسی های شهر را رنگ کرد
***
توی کاغذ سبز خانم سگ پاکوتاه سبد اش را جابه جا کرد و با دست دیگرش به تاکسی اشاره کرد و گفت : « تاکسی !! تاکسی!! » راننده تاکسی پنجه اش را روی پدال گاز گذاشت و با سرعت رد شد ، خانم سگ پاکوتاه فکر کرد و گفت : « از کی تا حالا تاکسی ها سبز شدن ؟!! تاکسی ….. تاکسی …. !! لعنتی !! »
***
پسرک مو طلایی دفتر نقاشی اش را ورق زد ، آقای سگ باغبان توی باغ سر سبز اش مشغول درختکاری بود ، پسرک با خودش گفت : « ترکیب زرد و قرمز و آبی عجب رنگ قشنگی شده !!» و با قلم مو تمام باغ را رنگ کرد
سگ پیر باغبان بیل اش را در کنار درخت گذاشت و به درختها نگاهی کرد و گفت: «امسال خیلی فرق کرده … برگ ها قهوه ای شدن … آخه مگه میشه بعد از زمستان ، بهار قهوه ای از راه برسه» ، سگ باغبان نق نق کنان کنار درخت تنومند قهوه ای رنگ نشست ، پاههایش را دراز کرد و به خواب عمیقی فرو رفت
***
دوستهای خوبم ادامه داستان را در مرکز بیجار بخوانید