قصه های بومی بیجار
انتر زور گو
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود در یک ده کوچک میان کوههای بزرگ و سر به فلک کشیده خانواده ای زندگی می کردند که سه دختر داشتند پدر و مادر آنها پیر بودند و نمی توانستند کار کنند دختر ها با هم گله را به چرا می بردند ، شر می دوشیدند ، پشم می ریسیدند و خلاصه تمام کار های خانه را انجام می دادند روزی از روزها که دختر ها گله را به چرا برده بودند صدای سگ گله را شنیدند که در دهانه غاری پارس می کرد آنها خود را دوان دوان به دهانه غار رساندند و دیدند که در کف غاردر چوبی است که توسط کلونی بسته شده است یکی از دختر ها کلون را برداشت و دید که در زیر زمین قصری پر از طلا و جواهر است آنها از خوشحالی به داخل قصر پریدند اما ای دل غافل آنها نمی دانستند که این قصر متعلق به حیوانی زور گو و حشی به نام انتر است عنتر روز ها بیرون می رفت و شبها به قصر بر می گشت دختر ها تمام روز را در قصر گشتند و غذاهای خوشمزه درست کردند و خوردند موقع شب انتر به قصر برگشت و کمی بو کرد و گفت : « بو می آد ، بوی خوشبو می آد ، بوی پلو خورشت می آد ، بوی غریبه می آد ، اینجا قصر منه اگه نعل دار بیاد نعلشو می کنم اگه بالدار بیاد بالشو میشکنم » دختر ها از ترس گوشه ای قایم شده بودند انتر گفت :«انتر گرسنه اشه چی بخوره ؟ پلو خورشت !!!» انتر نمی توانست غذا درست کند به همین خاطر عصبانی شد و گفت :« انتر نان و دوغ بخوره و بخوابه » انتر نان و دوغ اش را خورد و دراز کشید و خوابید در همین هنگام یکی از دختر ها پاورچین پاورچین بشقابی پلو خورشت پشت انتر گذاشت ، انتر وقتی از خواب بیدار شد دید که یک بشقاب پلو خورشت پشت اش است ، با دست محکم بر پشت اش زد و گفت : « ای نا قلا تو بی اجازه انتر پلو خورشت درست کردی یه بار دیگه این کار رو انجام بدی تنبیه ات می کنم » روز دوم و سوم هم انتر روز ها بیرون می رفت و موقع خواب غذا را در پشت انتر می گذاشتند وقتی که انتر بیدار می شد بد و بیراه می گفت تا اینکه یک شب از شدت عصبانیت شب را نخوابید و با دست محکم بر پشت خود زد و گفت :« این چند شب به حرف انترگوش ندادی و بی اجازه من پلو خورشت درست کردی الان تنبیه ات می کنم تا یاد بگیری بی اجازه من کاری نکنی » انتر تنور را روشن کرد و ساجی روی تنور گذاشت تا داغ شود دختر ها گوشه ای قایم شده بودند و انتر را نگاه می کردند و به نادانی اش می خندیدند انتر روی ساج داغ نشست دختر ها از فرصت استفاده کردند و سه نفری ساج را وارونه کردند و انتر را توی تنور انداختند ، آنها تمام طلا و جواهرات قصر را بین اهالی ده تقسیم کردند و سالهای سال با خوبی و خوشی همراه با پدر و مادرشان زندگی کردند .
تهیه و تنظیم قصه توسط سردبیران وبلاگ
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.