روزی به جنگلی بزرگتر از دنیا رفتم تا من رسیدم همه درختان ترسیدند فکر کردند که من آنها را قطع می کنم ، من آنها را نوازش کردم درخت برایم درد دل کرد او گفت که چه زحمت هایی کشیده تا به درخت تبدیل شده او میگفت وقتی کوچک بود و تازه از خاک بیرون آمده بود همیشه می ترسید که مبادا از بین برود مثلا جوجه ای بیاید و او را بخورد یا کودکی آن رابکند کم کم با دست نوازش خورشید رشد کردم و بزرگ شدم باز هم در یکی از روزهای پائیزی دست های بی رحمانه باد پاییزی تمام برگهایم را ریخت و در پای من انداخت نمی دانی که چقدر سخت بود در زمستان هم یخ می زدم تنها امید من فصل بهار بود . الان هم می ترسم مردم بیایند و من را قطع کنند تو خودت بگو که با این همه سختی مردم چگونه دلشان می آید مرا قطع کنند.

ادریس پیران

کلاس پنجم