داستان اعضا کانون بیجار
عنوان داستان : « هیچ وقت قبول نمی شم ، هیچ وقت »
نوشته : مصطفی خدایی
کلاس اول راهنمایی
استان کردستان شهرستان بیجار
روز اول وقتی با دوستان برای امتحان نمونه راهی مکان گرفتن امتحان می شدم خیلی ترس داشتم و در طول راه این جملات رو در دل خودم زمزمه می کردم :
- حتما مدرسه نمونه خیلی بزرگه که همه مدرسه ها رو روی هم جمع بزنی پیش مدرسه نمونه هیچن !!
- شاید حیاط مدرسه اینقدر بزرگ باشه که روز اول توش گم بشم اگه گم شدم چه کار کنم
- حتما معلمای مدرسه نمونه سخت گیرند و اگه از بیست پایین تر بگیری سر و کارت با چوب و چماق و شلنگه و البته چند ساعاتی دم در موندن
- حتما هر روز باید برم حموم ، حتما در مدرسه نمونه دستگاهی داره که اندازه موهای آدم رو تشخیص می ده ،خوش به حال آرایشگر ها وقتی مدرسه نمونه باز میشه حتما باید تو صف بایستم تا موهامونو آرایشگر بتونه کوتاه کنه . حتما تو مدرسه یه آرایشگر هم استخدام کردن
- راستی حتما مدرسه نمونه یک لیست داره با قطر دو متر که فقط لیست دانش آموزای اخراجی رو توش می نویسن
- حالا اگه یه روز کتابام نیارم چی میشه ؟!! اینکه دیگه سوال نداره حتما اخراجم
- حتما یک سالن داره که تا بیست طبقه ادامه داره . وای خدا کنه ما طبقه بیستم نباشیم و گرنه از همون بالا معلمامون ما رو می فرستن کف حیاط !!
احتمالا آزمایشگاه مرکزی شهر تو مدرسه نمونه اس !!
راستی تا حالا فکر اینو نکرده بودم اگه آدم مریض بشه چه جوری باید مرخصی بگیره ؟؟!!!!
- حتما مدرسه یک سالن داره که مسابقات بینالمللی در اون انجام میشه
- حتما برای غذا خوردن یک سالن داره که اون سر حیاط قرار گرفته و باید با ماشین توی سالن رفت و آمد کنیم چون اگه بخواهیم از این ور سالن بریم اون ور با پا شاید یک ساعت طول بکشه
اما حالا که دو ماه و نیم از سال گذشته میبینیم که معلمامون نه به اون شدت سختگیرند و نه مدرسه نمونه دو طبقه داره و نه سالنی که با ماشین توی اون حرکت کرد بلکه مانند مدرسه های دیگه یک مدرسه ساده اس.
قطعه ادبی به نام "مادر"
سحر نجفیان
استان کردستان شهرستان بیجار
مادر عزیزم دوستت دارم تو مانند گل های بهاری هستی و در آغوش ابرهای آسمانی جا داری ، تو در هنگام شادی و غم با من همراه بودی و من را نوازش می کردی ، بوی تو مانند عطر گل یاس است لالایی تو صدای نوازش بخشی دارد تو هر جا با من بودی و به من کمک می کردی مادر عزیزم در شب های تاریکی مانند نور ماه بود .
داستان " شیر بی زور "
نوشته : حسن قدیری
کلاس چهارم
استان کردستان شهرستان بیجار
یکی بود یکی نبود در یک جنگل آقا شیری بود که بی زور بود همه ی حیوانات او را مسخره می کردند بعضی از حیوانات همیشه مسابقه می گذاشتند تا بتوانند آن آقا شیر را مسخره کنند آقا شیر هم گفت : « اینطور نمی شود من باید فکری کنم تا حیوانات من را مسخره نکنند » آقا شیر چند روز فکر کرد ولی نتوانست ، بالاخره یک روز دوست قدیمیش پیش او آمد و گفت : « تو باید با من مسابقه دهی در داخل خانه ، برای اینکه حیوانات تو را مسخره نکنند اگر تو از من ببری قهرمان جهان می شوی و همه به تو می گویند آقا شیر قهرمان جهان !!» اما آقا شیر دوست قدیمیش را ببرد دوست قدیمی گفت :« تو باید به پیش استاد بروی تا بشوی آقا شیر قهرمان جهان » آقا شیر به پیش استاد رفت و گفت که من می خواهم آقا شیر قهرمان جهان بشوم استاد گفت : « شروع کن به مبارزه با من » آقا شیر چند سال پیش استاد ماند تا شد آقا شیر قهرمان جهان و همه حیوانات که آقا شیر قهرمان جهان را دیدند به او احترام گذاشتند .
داستان " چه طوری گوره خر ها راه راه شدند "
نوشته امیر حسین نادر زاده
کلاس چهارم
استان کردستان شهرستان بیجار
در زمان های قدیم هیچ گوره خری وجود نداشت اما خرهای زیادی بود خر ها هر روز صبح تا شب کار می کردند و برای بازی یا استراحت وقت نداشتند آنها کار می کردند خرها بارهای بسیار سنگین را حمل می کردند اما هیچ کس به فکر آنها نبود و از آنها تشکر نمی کرد روز دو خر تصمیم گرفتند دیگر کار نکنند و در علفزار ها استراحت کنند و از گیاهان تازه و از آب گوارا بخورند و بعد به محل زندگی مرد پیر رفتند تا مشکل آنها را حل کند ، پیرمرد قبول کرد او واقعا دانست که خر ها سخت کار می کنند بنابر این دست به کار شد به بازار رفت و دو ظرف پر از رنگ سیاه و سفید بود خرید ، آورد و با آن خرها را رنگ زد برای این که اسمی برای آن ها انتخاب کند گفت : « از این به بعد اسم شما گور خر است » روزی یکی از خر ها گورخر ها را دید و گفت : « شما کی هستید و از کجا می آیید ؟؟!!» گور خر ماجرا را برای خر تعریف کرد و هر روز یک گله خر به پیش پیرمرد می رفتند مرد بیچاره آرام آرام آنها را رنگ می زد تا اینکه یک روز یکی از خرها حوصله اش سر رفت و شروع به لگد انداختن کرد و یکی از ظرفها را ریخت و بقیه خرها به کار خود بازگشتند
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.