شعر اعضا
یک روز بابای قلی رفت بخره یک ماشین
او قلی روبا خود برد بچه های نازنین
اون روز قلی و بابا رفتن بنگاه ماشین
قلی یک خودرو دید گفت : «بابا جون اون ماشین»
آقا فروشنده اون ماشین رو نشون داد
قلی و بابای او هر دو شدن خیلی شاد
قلی روی صندلی نشست خوشحال و خندان
بابای قلی هم رفت نشست به پشت فرمان
معامله تمام شد آن ماشین را خریدند
سوی خونه اومدن وقتی اونها رسیدن
مادر از آشپزخانه در داخل سینی
آورد برای آنها کیک و گز و شیرینی
وقتی شیرینی خوردن آنها خوشحال و خندان
با آن ماشین تازه گشتن توی خیابان
مبین گرشاسبی کلاس چهارم
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۸۸ ساعت 13:24 توسط س. ی. هاشم زاده
|
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.