مادرم. . .
دوست دارم از تو بسرایم، از تو بگویم و برایت بنویسم. اما از تو سرودن و گفتن قلمی بی همتا می خواهدکه من آن را ندارم. تو بزرگتر ازآنی که قلم شکسته ی من بتواند توصیفت کند.
مادرای مهربانم تو را ازآن روزکه بند بند وجودم به هستی تو بندبود می شناسم. تو را ازآن نیمه های شب پرالتهاب که نفس درنفس من تا صبح بیدارمی نشستی می شناسم. تو را از آن دو چشم پر مهر و اشتیاق و همیشه نگران می شناسم.
نمی دانم چرا هر وقت که نامت را می شنوم بغض راه گلویم را می گیرد.شاید به این دلیل است که به خاطر می آورم دردهای بی پایانت را ، خستگی ات را ،
چهره ی تکیده ات را و آن خنده ی غمناکت را که همیشه سعی می کنی که برای آرامش و شادی من زینت صورتت باشد . و آن دست های خسته ی مهربان که اگر می دانستی چه قدر لذت دارد بوسیدن آن دست ها هیچ وقت مرا از این کار منع نمی کردی.
نام و نام خانوادگی: شکوه آقا میرزایی گروه سنی: ( ج )
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.