اربعین دلها
زهرا نصرتی زاده،گروه سنی د
مشک شرمنده
روزها
بود که رقیه هرچند دقیقه یکبار به سراغ من می آمد مرا از گوشه ی خیمه برمی داشت تا
شاید قطره آبی را در من پیدا کند و لبان خشکیده اش را با آن تر نماید اما افسوس که
حتی یک قطره آب هم در من پیدا نمی شد و من هربار بیشتر از دفعات قبل شرمنده می شدم تا اینکه روزی تشنگی رقیه
،عمو را واداشت تا مرا از گوشه ی خیمه بردارد و به سوی فرات راهی شود.خیلی خوشحال
بودم که در دستان علمدار کربلا به سوی فرات می رویم تا برای عزیزان حسین آب بیاوریم
وقتی به فرات رسیدیم و یل کربلا مرا در آب فرات فرو برد صدای فرات را شنیدم که به
ما خوش آمد گفت و از من قول گرفت که این آب را به فرزندان حسین برسانم .دوست داشتم
هر چه زودتر به سوی خیمه ها برگردیم تا چشم های فرزندان حسین بیشتر از این منتظر
به راه نماند اما در میانه ی راه شیر کربلا را شهید کردند و سینه ی مرا هم شکافتند
و آبم را روی خاک ریختند و امید خیمه نشینان را نا امید کردند و من شرمنده عالمیان
شدم من درمان درد طفلان حسین بودم ،من بوی تشنگی لبان عباس را می دهم .از ابوالفضل
چه بگویم مرد میدان،شیر غران،یار یتیمان،نور دیده ی زهرا،فرزند پاک حیدر کرار،
سقای لب تشنگان،الگوی شهادت و شجاعت .من مشک آبم شرمنده فرزندان پیغمبر خدا هستم
وقتی پهلوان کربلا را شهید کردند و سینه ی مرا شکافتند آرزو کردم که ای کاش تیر سه
شعبه ای بودم که در قلب دشمن فرو روم یا آب روانی بودم که لب خشکیده ی کاروان حسین
را زنده کنم تا عباس ساقی کربلا را از غم تشنگی طفلان برهانم یا کبوتری شوم و
پرگشایم و به گوش عالم برسانم که ابالفضل یادگارکربلاست. .
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 15:0 توسط س. ی. هاشم زاده
|
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.