ای تیرها
تیرها ای تیرها !
نرم و بازیگوش از من بگذرید
مثل باران ، مثل آه
از گلو سینه و تن بگذرید
ناگهان تیری وزید
خون گرمی در هوا فواره زد
یک سوال سرخ بود
آمد و خود را به قلبی پاره زد
ظهر بود و آسمان
طرحی از داغ و دریغ و درد
توی آن ، خورشید نیز
مثل یک مرده ، کبود و سرد بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ ساعت 8:43 توسط س. ی. هاشم زاده
|
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.