داستان هیولایی به نام پروانه
داستان : هیولایی به نام پروانه
نویسنده : سایان امین پور
گروه سنی : ب
کلاس دوم ابتدایی
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان کردستان
مرکز فرهنگی هنری بیجار
روزی روزگاری در یک باغ بزرگ دو گل زیبا زندگی می کردند . درختی هم کنار آنها زندگی میکرد . بعضی وقتها گلها می رفتند و از درخت ، میوه میچیدند . یکی از گلها گفت : « یک چیزی در آسمان پرواز میکند . »
گل دیگری جواب داد : « حتما آن یک هیولا است .» آنها خیلی ترسیدند و زیر درخت قایم شدند . و بعد از مدتی از زیر درخت بیرون آمدند .
گل اولی گفت : « آن یک هیولا نیست آن یک دیو است !!»
گل دوم گفت : « شاید آن یک حشره باشد » ولی باز گل اولی گفت : « هیچ حشره ایی شبیه هیولا نیست ، پس ممکن نیست آن یک حشره باشد »
درخت از اول ماجرا را تماشا کرده بود و می دانست آن چیست . درخت خنده ای کرد و گفت : « آن یک حشره است به نام " پروانه " . پروانه صدای آنها را شنید و پایین رفت و با دو گل و درخت دوست شد .
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.