کاش یک پنجره بودم
نوشته : شکوه آقا میرزایی
کلاس دوم ابتدایی
مربی : سید یاسر هاشم زاده
کاش یک پنجره بودم . پنجره ای رو به کوچه و رو به خانه ی خانم خرگوشه . مامان خرگوشه هر روز مرا با دستمال تمیز میکرد . اما ...اما... نه ... نه ... بچه خرگوش ها با توپ فوتبال می زنند و مرا زخمی میکنند . من دوست ندارم رو به کوچه و خانه ی خانم خرگوشه باز شوم . پس دوست دارم پنجره ای باشم رو به یک شهر بزرگ . و در آن جا خیابان ، فروشگاههای بزرگ و ... را ببینم . وای وای ... اما نه ، دود کارخانه ها و ماشین ها باعث آلودگی محیط زیست می شوند . تازه باعث می شوند که تمام شیشه های من کثیف بشوند . من نمی خواهم رو به شهر بزرگ باز شوم . دوست دارم پنجره ای باشم رو به جنگل . رو به سرسبزی و رو به طبیعت . اما باز هم نه ... بعضی از خانواده ها می آیند و کنار گلها و درختها آتش روشن میکنند و یا زباله می ریزند . من دوست ندارم رو به جنگل باز شوم . دوست دارم رو به دریا و رو به رنگ آبی باز شوم . در آنجا ماهی ها را ببینم که با خوشحالی شنا می کنند . اما خیلی از آشغالها ، فاضلابها و مواد سمی وارد دریا می شوند و برای ماهی ها و دیگر جانوران دردسر ایجاد می کنند و من دوست ندارم این صحنه ها را ببینم . دلم می خواهد پنجره ای باشم در ذهن یک کودک کلاس اولی ... پنجره ای باشم در ذهن او که فقط موفقیت و تلاش و کوشش را ببینم . من در آنجا هیچ دردسری نمی بینم و فقط نترسیدن و جلو رفتن را می بینم .. آری من دوست دارم پنجره باشم پنجره ای در ذهن کودک کلاس اولی .
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.