حکایت
مردی را فرزند گم شد
منادی در پی منادی به کوی و برزن فرستاد و هر ساعت مژده یابنده را زیاد میکرد ، تا نزدیک غروب که مژدگانی را به یکصد تومان رسانید ، آنکه کودک را یافته بود گمان کرد که هر چه در دادن طفل دیر کند مژدگانی بیشتر یابد .
اما چون بامداد فرا رسید ، اثری از منادیان ندید . ناچار خود نزد پدر کودک آمده و یکصد تومان مژدگانی طلب کرد . پدر گفت : « یکصد تومان را می دادم که بچه ام یک شب بیرون نخوابد ».
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 8:44 توسط س. ی. هاشم زاده
|
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.