بهار
پیراهن فیروزه ای از رخت آویز جلو دکان لباس فروشی آویزان بود و تن به نسیم سپرده بود . هر رهگذری که از آنجا می گذشت نا خود آگاه نگاهش روی لباس فروشی فیروزه ای می ماند . نگار تکه ای از آسمان را به زیبایی دوخته بودند و آنجا آویخته بودند .
صاحب دکان پیرمرد قد بلند و خنده رویی بود . موهای سپید و چشمان کشیده سیاهی داشت . خورشید به میانه آسمان رسیده بود . متوجه میانه بازار شد . مردم به کسی سلام می کردند و راه را برایش باز می کردند . سریع از جا بلند شد . امام علی (ع) با مردم حال و احوال می کرد و به سوی دکان پیرمرد می آمد . پیرمرد دست به سینه گذاشت و با احترام سلام کرد امام جوابش ر داد . پشت سر امام ، قنبر با یک قدم فاصله ایستاد امام به لباسها نگاه کرد پیرمرد گفت : « سر افرازمان کردید یا علی . چه لباسی می خواهید »
امام پیراهن فیروزه ای را نشان داد و گفت : « قیمت این پیراهن چند است »
- پنج درهم
پیرمرد پیراهن را به امام داد و گفت : « خیلی زیباست برازنده شماست »
امام به پیراهن سفید و ساده ای که گوشه دکان بود اشاره کرد و گفت : « آن پیراهن چند است ؟ »
- دو درهم
امام به قنبر اشاره کرد که جلو بیاید . پیراهن فیروزه ای را به قنبر داد و گفت : « از این خوشت می آید ؟ »
قنبر گفت : « مولای من ، شما بر منبر می روید و با مردم سخن می گویید . بهتر است لباستان مناسب و زیبا باشد . این پیراهن سفید برای من بهتر است . »
امام لبخن زد و گفت : « تو جوانی و جوانان زیبایی را دوست دارند . من از خدا حیا می کنم که لباسم بهتر از تو باشد »
پیرمرد دید که چشمان قنبر نمناک شده است ، اما خود حیرت زده تر از قنبر بود . امام پول هر دو لباس را پرداخت . پیرمرد تشکر کرد . نگاهش به امام و قنبر بود . پیرمرد به هفت درهمی که از امام گرفته بود نگاه کرد . دوباره بو کشید بوی عطری می آمد با بویی که از عطاری می آمد فرق داشت به جایی که قبلا لباس فیروزه ای آویزان بود نگاه کرد . دیگر تکه ای از آسمان آنجا نبود .
خلاصه شده داستان بهار نوشته داوود امیریان
کتاب تولد یک پروانه
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.