شعر نوجوان
"گم راهی"
آسمان که ابری شد راه روشن خود را توی دشت گم کردند
آفتابگردانها
"چشمها"
من باز هم می خواستم
ناگفته هایم را نگویم
اما نو خیلی زود
از چشمهایم خواندی و گفتی برایم
گفتک :« تو این را از کجا فهمیدی ؟»
خندیدی و گفتی که :« تقصیر خودت بود !»
"پنجره ای بی بهار"
وب تار عنکبوت
تنهایی و سکوت
چت : گفت و گوی من
با هیچ ِ رو به رو
ویندوز باز بود که از پشت پنجره
از پشت پرده های کشیده
آمد بهار و رفت .
سروده بیوک ملکی
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۸ ساعت 11:57 توسط س. ی. هاشم زاده
|
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.