کشتزار من سلام
بر تو ، کشتزار من ، سلام
مهربان ، مرا ببخش ، دیر آمدم
راه دور بود
از هزار پلکان کوه
مدتی کشید تا به زیر آمدم .
خواب خوش مرا گرفته بود
توی کوه ، ناگهان صدا زد آفتاب
گفت : « زود باش !
کشتزار تشنه است ، وای !
گوش کن ، صدای اوست :
آب آب آب ! »
جستم و دویدم ، آمدم
آه آه ، خسته ای از انتظار من ؟
پس مرا بنوش
پس مرا بنوش و تازه شو
تازه شو، مرا بنوش ، کشتزار من !
سروده : محمود کیانوش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۸ ساعت 4:42 توسط س. ی. هاشم زاده
|
چه خوب است داشتن دوستی صمیمی که لحظه های تنهایی را پر کند و هر آن که اراده کردی در کنارت باشد . چه جالب است ، بودن چراغی که در تاریکی ها و کوره راهها در دسترس قرار گیرد و بتوانی به مدد آن راه و بیراه را از هم بشناسی.