در شیراز که بودم با حافظ انس و الفتی پیدا کردم . خانه ی محقرمان نزدیکیهای « حافظیه » بود . هر روز عصر ، وقتی از «دبستان حافظ» بیرون می آمدم ، « باغ ملی » را دور می زدم و از کنار حافظیه می گذشتم و به هنگام عبور از در آرامگاه ، از دور نگاهی به بقعه و درخت تنومند کاجی که خاضعانه بر قبر حافظ ، سر خم کرده بود می انداختم و سلامی و گاهی فاتحه ای .

به نوجوانی ، در فصل بهاران که بوی خوش و مستی آور بهار نارنج ، فضای بهشت آیین حافظیه را معطر می کرد ، من بودم و دیوان چاپ سنگی و قدیمی حافظ ، در گوشه ای از حیاط چهار گوش شمالی آرامگاه و چشمی به آسمان و صلواتی وفالی و غزلی .

و دیوان قدیمی حافظ که بوی کهنگی می داد ، یادگار مادر بزرگ حافظ دوست و حافظ خوان من بود که گاهی غروبها کنار باغچه پر از شمعدانی های سرخ حیاط خانه ، خمیده پشت قامت می بست و بعد می نشست و قرآن می خواند و بعد حافظ را بدست می گرفت و آرام آرام می خواند و می گریست . و من که بدرستی نمی دانستم این قطره اشک های زلال برای چه از چشمخانه های پاک او بیرون می تراود ، با بغضی در گلو به سویش می رفتم و با سر انگشت مهربانی ، اشکهایش را می ستردم و می گفتم : « عزیز جان ! از جاهای خوبش بخوان » و او با چشمانی اشک آلود می خندید و می گفت : « لسان الغیب تفسیر قرآن است ... همه اش خوب است ... بعدا می خوانی و می دانی ... »

 

منبع : گفت و شنودی با حافظ

نوشته : حمید گروگان