دکتر علی شریعتی

نویسنده ، مبارز ، جامعه شناس ، سخنران و نظریه پرداز انقلاب .

دکتر علی شریعتی مزینانی در دوم آذر ماه 1312 در «کاهک» دهی بر حاشیه کویر و در نزدیکی سبزوار متولد شد و در « مزینان» ابادی دیگری در همان نزدیکی – کودکی را گذراند

پدر او استاد محمد تقی شریعتی ، نوه ملا قربانعلی معروف به آخوند حکیم و پسر ملا محمود ، روحانی و پیشوای مردم منطقه بود . مادرش زهرا امینی زنی روستایی ، مومن و متواضع بود .

دکتر شریعتی تحصیلات خود را با آموختن قرآن در مکتب ده ، آغاز کرد . در سال 1319 به دبستان ابن یمین رفت اما به سبب جنگ و اشغال ایران توسط متفقین باز به همراه خانواده خود به روستا برگشت و آنجا خط ، قرآن و کتاب معراج السعاده را نزد شیخ عبدالله شریعتی فرا گرفت . پس از ارام شدن نسبی اوضاع به مشهد برگشت و به تحصیل  رسمی خود ادامه داد .

در سیزده سالگی به دبیرستان رفت و در این ایام به شدت به عرفان و تصوف گرایش پیدا کرد . او در 16 سالگی سیکل اول را به پایان رسانید و به دانشسرای مقدماتی رفت .

در سال 1337 او با رتبه اول از دانشگاه مشهد فارغ التحصیل شد .

چند ماه بعد در سال 1338 او با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیل عازم فرانسه شد

او از سال 1960 تا 1962 میلادی با پروفسور لویی ماسینیون اسلام شناس و شرق شناس ، در جمع آوری ، خواندن ، ترجمه و سنجیدن متون فارسی در زمینه های اسلامی همکاری میکرد .

در سال 42 او موفق به اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ شد

در سال 44 بعناون کارشناس کتب درسی به تهران منتقل شد و به این ترتیب با شهید باهنر و شهید بهشتی همکار شد

وی در 28 خرداد ماه 1354 در گذشت

چکیده ای از آثار کتر علی شریعتی مزینانی :

ابوذر، بازگشت به خویش ، ما و اقبال ، تحلیلی از مناسک حج ، شیعه ، نیایش ، جهتگیری طبقاتی در اسلام ، چه باید کرد ، فاطمه فاطمه است ، میعاد با ابراهیم ، نامه ها ، هنر ، علی (ع) ، تاریخ و شناخت ادیان و.....

اي کاش...

ای کاش من به کره ماه سفرمی کردم

ای کاش من در دریا زندگی می کردم

ای کاش ما بچه ها به مدرسه نمی رفتیم

ای کاش درخت ها یک روزه صد تا میوه و شکلات و، شیرینی و آجیل می دادند

 گلسا سقایی کلاس چهارم

 

دلم می خواست که بال داشته باشم و در پیش پرندگان بازی و پرواز می کردم و از آسمان به زمین زیبا را نگاه می کردم کاشکی مدادی داشتم که تمام سوالهای سر امتحان را جواب می داد کاشکی ذهنی داشتم که تا نگاه کتاب درسی می کردم تمام آنها در ذهنم فرو می رفت .

مهسا حیدر نیا کلاس پنجم

 

ای کاش می توانستم ...

ای کاش یک وسیله ای داشتم که مشق هایم را بنویسد . ای کاش یک بالهایی داشتم که با آن پروازکنم و به همه جای دانیا سر می زدم . ای کاش روزی که امتحان داشتیم خانم معلم مریض میشد و نمی آمد . ای کاش یک پاکن جادویی داشتم و می توانستم قسمتهایی که با مداد پر رنگ می نوشتم پاک می کرد . ای کاش درخت ها به جای میوه شکلات می دادند .

روشنک الوندی کلاس پنجم

 

ای کاش وقتی که رهبر به شهر بیجار آمد متنی که برایش نوشته بودم را می خواند و پول زیادی به من می داد ای کاش بخاطر اول شدن داستان نویسی ام در شهرستان حقم یعنی یک یادبود یا چیز دیگری به من می دادند . ای کاش کبوتری سفید بودم و در صحن حرم امام رضا (ع) ضامن آهو پرواز می کردم و با دو بال کوچکم مانند بقیه ی مردم خانه کعبه را زیارت می کردم ای کاش وعده وعیدهای مامان یعنی خانه فرضی ام به حقیقت می پیوست و دانشمند بزرگی می شدم تا به خدا نزدیک تر باشم من زندگی دنیای آخرت را بیشتر از این دنیا دوست می دارم . کاش خداوند مرا بعنوان یک بنده صالح خود بپذیرد .

 مهسا فیروز کلاس پنجم

تولد حضرت زهرا و روز مادر

 اعضا کودک و نوجوان مرکز بیجار تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر را با ساختن کارت تبریک به تمام کودکان تبریک گفتند در این برنامه اعضا با ساختن کارت تبریک این روز گرامی و فرخنده را جشن گرفتند و همچنین به همین مناسبت اعضا با سرودن قطعه های ادبی و نوشتن زیباترین جمله در رابطه با مادر این روز را به مادران خود تبریک گفتند .

      

                    

             

به مناسبت تولد دخت گرامی رسول خدا حضرت فاطمه زهرا (س) مرکز فرهنگی هنری بیجار اقدام به اجرای برنامه هایی در این راستا برای اعضا نمود این برنامه ها شامل اجرای قصه گویی از" کتاب انارهای آسمانی" بود که برای اعضا توسط مربیان اجرا گردید . همچنین شعر خوانی (بانوی بهشت ) و معرفی شخصیت حضرت زهرا (س) نیز از جمله برنامه هایی بود که به همین مناسبت در مرکز اجرا گردید .

از کلام قرآن

نفسش خوشبو بود

گرمی نور خدا

در نگاه او بود

 

 در دل پاکش بود

نور و عشقی ازلی

پدرش پیغمبر

همسرش بود علی

  

چشم پیغمبر بود

از وجودش، روشن

گفت او :«فاطمه است

پاره ای از تن من !»

 

 مادر معصومان

او عزیز همه بود

بود بانوی بهشت

نام او فاطمه بود!

 

سروده جعفر ابراهیمی

خواجه نصير الدين طوسي

 

محمد قایق کاغذی اش را روی آب جوش گذاشت و گفت :  « برو ! یک روز من هم با تو می آیم تا بدانم این آب به کجا می رود ! »

روز دیگر محمد به بالای تپه ای رفت و ساعتها همانجا نشست . او می خواست غروب خورشید را ببیند . توپ بزرگ و قرمز رنگ خورشید در دوردستها ، لحظه به لحظه در زمین فرو می رفت و محمد با تعجب به آن نگاه می کرد . وقتی خورشید رفت ، محمد دوان دوان به خانه دوید و از پدر پرسید : « چطور خورشید درزمین فرو رفت ؟ »

و پدر برای او از زمین و آسمان گفت . او شبها به تماشای ماه و ستارگان می نشست و از اینکه ماه در شبهای اول نازک بود و شب به شب کلفت تر می شد تا یک شب به شکل یک توپ بزرگ و گرد در آمد ، تعجب می کرد . او هنوز چند سال بیشتر نداشت ، اما سوالهای عجیبی می پرسید . پدرش به همه سوالهای او پاسخ می داد . هر چه بزرگتر میشد سوالهایش سخت تر می شدند . پدر به دنبال استادی بود تا به محمد پاسخ های دقیق تری بدهد .

«ابو جعفر محمد بن طوسی » در سال 385 هجری قمری در «جهرود قم » به دنیا آمد او هنوز خیلی کوچک بود که با خانواده اش به شهر «طوس» رفت . در راه که بسیار طولانی بود ، محمد یا به تماشای زمین ، آسمان و طبیعت می نشست و یا پدرش به او خواندن قرآن را یاد می داد . در همین سفر بود که غروب وقتی از کنار دریا به راه خود ادامه می دادند ، محمد خورشید را دید که در دریا فرو رفت . این بار هم پرسید : «چطور خورشید در آب فرو رفت ؟ »

محمد با شنیدن پاسخهای پدر ، سوالهای بیشتری به فکرش رسید . به خاطر همین وقتی به شهر طوس رسیدند ، پدر ، محمد را به پیش دانشمندی برد تا درس بخواند .

سالها گذشت و محمد آنقدر درس خواند که خود دانشمندی مشهور شد . حالا به او «خواجه نصیر الدین طوسی» می گفتند . او با مطالعه بسیار توانست علم و دانش زیادی به دست آورد . همین باعث شد حتی هلاکو خان مغول که مرد جنگجو و بسیار سختگیری بود ، نتواند جلو فعالیتهای علمی او را بگیرد.

سرانجام کنجکاویهای دوران کودکی در مورد طبیعت ، زمین ، آسمان ، خورشید و ماه ، باعث شد که او در بزرگسالی ، رصد خانه بزرگی بسازد . در آنجا او با دوربین های خیلی بزرگ به تماشای ستارگان می نشست  تا شاید راز آسمان را پیدا کند . البته او می دانست که همه آنها را خداوند بزرگ ساخته است و بارها و بارها در کتابهایش از نظم این آسمان بزرگ به دست خدا گفته بود اما می خواست بداند که این نظم چگونه است او می گفت : «جهل و نادانی باعث ترس انسان می شود.»

خواجه نصیرالدین طوسی پانزده سال بعد از ساختن رصد خانه ، یعنی در سال 460 هجری قمری در سن هفتاد و پنج سالگی چشم بر جهان فرو بست . ب

شرح زندگی

جلال الدین محمد در ششم ربیع الاول سال 604 هجری (قرن هفتم) در شهر بلخ دیده به جهان گشود، ایشان اجدادش همه اهل خراسان بوده‌اند. پدرش نیز محمد نام داشته سلطان العلماء خوانده می‌شد و به بهاءالدین ولدبن ولد مشهور، پدرش مردی سخنور بوده، مردم بلخ علاقه فراوانی بر او داشته که ظاهرا همان وابستگی مردم به بهاء ولد سبب ایجاد ترس در محمد خوارزمشاه گردیده است. که در نتیجه آن، مهاجرت بهاءالدین ولد به قونیه گردید. اما از بدشناسی در آنجا نیز تحت مخالت امام فخررازی که فردی بانفوذ در دربار خوارزمشاه بود قرار گرفت.

القاب وی

با لقبهای خداوندگار، مولانا، مولوی، ملّای روم و گاهی با تخلص خاموش در میان فارس زبانان شهرت یافته است.

مسافرتهای وی

جلال الدین محمد در سفر زیارتی که پدرش از بلخ به آن عازم گردید پدرش را همراهی نمود، در طی این سفر در شهر نیشابور همراه پدرش به دیدار شیخ فریدالدین عطار عارف و شاعر شتافت. ظاهرا شیخ فریدالدین سفارش مولوی را در همان کودکیش (6 سالکی یا 13 سالگی ) به پدر نمود. در این سفر حج علاوه بر نیشابور در بغداد نیز مدتی رحل اقامت گزید و ظاهرا به خاطر فتنه تاتار از بازگشت به وطن منصرف گردیده و بهاء الدین ولد در آسیای صغیر ساکن شد. اما پس از مدتی براساس دعوت علاء الدین کیقباد به شهر قونینه بازگشت.

ازدواج وی

جلال الدین محمد در هجده سالگی با گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج نمود که حاصل این ازدواج سه پسر و یک دختر بود. پس از فوت پدرش بهاء ولد راه پدر را ادامه داده و به هدایت و ارشاد مردم عمر خود را سپری نمود.

سفر برای تحصیلات تکمیلی

مولوی در عین حالی که مردم را تربیت می‌نمود از خودش نیز غافل نبوده تا جایی که وقتی موفق به دیدار محقق ترمذی گردید خود را شاگرد او کرده از تعلیمات و ارشادات او نهایت بهره‌ها را برده و علی الظاهر و به تشویق همین استادش برای تکمیل معلوماتش رنج سفر به حلب را برخود آسان نموه و عازم شهر حلب گردید. ایشان در شهر حلب علم فقه را از کمال الدین عدیم فرا گرفت و پس از مدتی که به شهر دمشق رفت از دیدار با محی الدین عربی، عارف و متفکر زمانش نیز کمال استفاده‌ها را برده و از آنجا عازم شهر قونیه گردیده و بنابه درخواست سید برهان الدین طریق ریاضت را در پیش گرفت. پس از مرگ محقق ترمذی به مدت 5 سال مدرس علوم دینی گردید که نتیجه آن تربیت چهارصد شاگرد می‌باشد.

داستان آشنایی با شمس

وی همچنانکه گفتیم یک لحظه از تربیت خود غافل نبوده، تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد. مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد. مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد.

هر چند که مولوی در طول زندگی شصت و هشت ساله خود با بزرگانی همچون محقق ترمذی، شیخ عطار، کمال الدین عدیم و محی الدین عربی حشر و نشرهایی داشته و از هر کدام توشه‌ای براندوخته ولی هیچکدام از آنها مثل شمس تبریزی در زندگیش تاثیر گذار نبوده تا جائیکه رابطه‌اش با او شاید از حد تعلیم و تعلم بسی بالاتر رفته و یک رابطه عاشقانه گردیده چنانکه پس از آشنایی با شمس، خود را اسیر دست و پا بسته شمس دیده است.

پس از غیبت شمس از زندگی مولانا، با صلاح الدین زرکوب دمخور گردید، الفت او با این عارف ساده دل، سبب حسادت عده‌ای گردید. پس از مرگ صلاح الدین، حسان الدین چلبی را به عنوان یار صمیمی خود برگزید. که نتیجه همنشینی مولوی با حسام الدین، مثنوی معنوی گردیده که حاصل لحظه‌هایی از همصحبتی با حسام‌الدین می‌باشد. علاوه بر کتاب فوق ایشان دارای آثار منظوم و منثور دیگری نیز می‌باشند که در زیر به نمونه‌هایی از آنها اشاره می‌شود:

آثار مولانا

  • مثنوی معنوی که به زبان فارسی می باشد.
  • غزلیات شمس، غزلیاتی است که مولانا به نام مراد خود شمس سروده است.
  • رباعیات: حاصل اندیشه‌های مولاناست.
  • فیه ما فیه: که به نثر می‌باشد و حاوی تقریرات مولانا است که گاه در پاسخ پرسشی است و زمانی خطاب به شخص معین.
  • مکاتیب: حاصل نامه‌های مولاناست.
  • مجالس سبعه: سخنانی است که مولانا در منبر ایراد فرموده است.


بالاخره روح ناآرام جلاالدین محمد مولوی در غروب خورشید روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال 672 هـ قمری بر اثر بیماری ناگهانی که طبیبان از درمان آن عاجز گشتند به دیار باقی شتافت.

 

قيام 15 خرداد

                     

عصر روز سیزدهم خرداد  1342 مدرسه فیضیه هنوز سیاه پوش شهیدانی که روز دوم فروردین در حمله مامورین نظامی به مدرسه کشته شده بودند . پیش از این خبر در شهر پیچیده بود که بناست رهبر انقلاب در فیضیه سخنرانی کند اما همه می دانستند که ساواک هرگز نخواهد گذاشت . ساعت هنوز پنج نشده بود که فریاد «خمینی ، خمینی » خیلی ها را به خیابان کشاند . وعده ها و تهدید های ساواک بی ثمر مانده بود و امام در حلقه جمعیت به سوی مدرسه می آمد تا برای مردم حرفهایی بزند . او در آن سخنرانی شاه را که تا آن وقت «سایه خدا بر زمین» بود مورد سرزنش قرار داد و وی را رسوا کرد . این سخنرانی به زبان مردم و بسیار ساده و تاثیر گذار ایراد شد . هاله جبروت ظل اللهی گرداگرد شاه ترک خورد و طلسم وحشت دستگاه مخوف ساواک و نام شاه شکست . اما شاه خائن اقدام به خشونت و سرکوبی کرد و دستور بازداشت امام خمینی را صادر کرد . سرانجام نیمه شب 15 خرداد مامورین رژیم ناگهان به منزل حضرت امام در قم یورش بردند و ایشان را دستگیر وشبانه به پادگان عشرت اباد تهران انتقال دادند . خبر دستگیری امام به سرعت در همه جای کشور پیچید و جمعیت زیادی در اطراف منزل امام اجتماع کردند . شهر در اشغال نظامیان بود  سرانجام مامورین به روی جمعیت آتش گشودند و مردم را مجروح کرده و به شهادت رساندنددر تهران نیز تظاهرات از میدان بار فروشها آغاز شد و در بازار و میدان ارگ به اوج خود رسید  . کشاورزان ورامین و روستاهای اطراف تهران با شنیدن خبر ، کفن پوشیده و بسوی تهران راه افتادند و بسیاری از آنها در برخورد با نظامیان جان باختند . شاه با اطلاع از وسعت تظاهرات به کاخ سعد آباد رفت و فرماندهی عملیات سرکوب را شخصا بر عهده گرفت شمار شهدای قیام پانزده خرداد به درستی مشخص نشد ، تعداد شهدای آن روز را از هشتاد و چهار نفر تا بیش از هزار تن ذکر کرده اند . یادشان گرامی باد .

سالگرد ارتحال ملکوتي امام خميني

به مناسبت  گرامیداشت سالگرد ارتحال ملکوتی رهبر کبیر انقلاب اسلامی مرکز فرهنگی هری بیجار اقدام به برگزاری برنامه های فرهنگی در این راستا نمود . در این برنامه ها مربیان کانون اقدام به اجرای برنامه قصه گویی ، شعر خوانی ، معرفی کتاب (مهربان مثل مسیح)(چکه چکه اشک) و معرفی شخصیت امام نمود .

    

.مادرم می گوید : «پانزده سال پیش او را از کشورش تبعید کردند . او اول به ترکیه رفت و سالها در عراق به سر برد و حالا به دهکده ما آمده است .»

نمی دانم اسمش چیست . از وقتی او به اینجا آمده است ، دهکده ما مثل گذشته ها خلوت نیست  . هر روز عده زیادی به دیدنش می آیند . بعضی روزها ، برای پارک کردن ماشین ها جا پیدا نمی شود و مردم پای پیاده به طرف خانه اش می روند .

مادر می گوید :«مردم کشورش او را خیلی دوست دارند »....

 

 

بغضی سرد

خانه ها بی نور است

کوچه ها غمگین است

سینه ها پر از درد است

غم ، غمی سنگین است

 

چشمها چون چشمه

همه گریان هستند

مردم ما امروز

همه نالان هستند

 

راه هر حرفی را

بار غمها بسته

در گلو بغضی سرد

راه دل را بسته

 

همه با اشک خود

چهره را می شویند

همه بر یکدیگر

تسلیت می گویند

 

این به آن می آید :

«روح از جانها رفت .»

بچه ها می گویند :

«پدر از دنیا رفت .» 

 

شاعر : مصطفی رحماندوست

 

طراحي قالب وبلاگ

مرکز فرهنگي هنري بيجار اولين قالب اختصاصي استان کردستان را جهت کتابخانه سيار روستايي سقز انجام داد اين قالب با مشورت مربيان دو مرکز پيشنهاد و  توسط مرکز بيجار طراحي گرديد لذا کليه مراکز علاقمند در وبلاگ نويسي مي توانند براي داشتن قالب اختصاصي مرکز با مرکز بيجار تماس حاصل نموده يا براي ما در وبلاگ يا ايميل بيجار پيام خود را بگذارند و قالب اختصاصي مرکز را تحويل بگيرند .

اميد است با ارائه مطالب منسجم بتوانيم در امر وبلاگ نويسي کشور موفق باشيم .

يا فاطمه الزهرا

 

نام : فاطمه (س)

لقبهای معروف : زهرا ، صدیقه ، کبری ، طاهره ، راضیه ، مرضیه ، انسیه ، بتول ، حوریه ، محدثه

کنیه : ام الحسنین ، ام ابیها ، او الائمه

پدر و مادر : محمد رسول الله (ص) خدیجه کبری (ع)

وقت و محل تولد : در آستانه طلوع فجر ، روز جمعه بیستم جمادی الثانی ، سال 5 بعثت ، مکه

وقت ازدواج : در سال دوم هجرت در آغاز ماه ذیحجه ، با حضرت علی (ع) ازدواج نمودند .

نام فرزندان : حسن ، حسین ، زینب ، ام کلثوم ، و محسن

وقت و محل شهادت : 15 یا 13 جمادی الاولی ، یا سوم جمادی الثانی سال 11 هجری در سن 18 سالگی – مدینه

مرقد شریف : در یکی از سه محل زیر زیارت می شود : کنار قبر پیامبر (ص) 2- قبرستان بقیع 3- بین منبر و قبر پیامبر (ص)

 

معرفي کتاب

انارهاي آسماني

داستانهايي از زندگي حضرت زهرا (س)

نوشته مجيد ملا محمدي

اين کتاب شامل داستانهايي از زندگي بانوي اسلام حضرت زهرا (س) مي باشد به اين عناوين:

انارهاي آسماني

چادر ساده فطمه زهرا (س)

مسابقه خوشنويسي

يک تکه لبخند

پس از سه روز

قصه عطر خوشبو

هديه هاي بهشتي

چادر ساده حضرت زهرا (س)

چادر ساده حضرت زهرا (س)

 علی چادر را توی دست زید گذاشت . بعد کیسه کوچک جو را از او گرفت و به طرف خانه اش راه افتاد . زید به چادر نگاه کرد . بوی خوبی می داد. بعد علی را توی کوچه دید که مثل ابرها راه می رفت و آرام و سبک از او دور می شد . زید با دیدن علی (ع) ، در دلش احساس عجیبی داشت . احساسی که به شیرینی یک صبح بهاری بود  انگار دستهایش بال شده بودند و می خواستند او را به پرواز درآورند . پرواز بر روی آسمان آبی شهر . به علی فکر کرد . چهره زیبایش او را به یاد حضرت موسی (ع) می انداخت . پیامبری که برایش مهربان و عزیز بود . باز هم به چادر توی دستش نگاه کرد . چادر همسر علی (ع) بود . به یاد خواسته علی(ع) افتاد . حضرت از او مقداری جو قرض کرده بود او نیز در جواب گفته بود که می بایست به جای آن قرض ، علی (ع) چیزی را پیش او امانت بگذارد . علی (ع)هم فوری به خانه رفته بود و آن چادر را به امانت برای او آورده  بود . زیسد به خودش گت : « تا به حال اینقدر غرق در چشمهای مهربان علی (ع) نشده بودم . او چه پیشانی بلند و پر نوری داشت . انگار پاره ای از مهتاب بود . » بعد به چادر دست کشید و باز هم با خودش حرف زد . «کاش این چادر را نمی گرفتم ... اما نه ... من یک مرد یهودی هستم و او مسلمان . شاید به همین خاطر او قرض اش را ... نه نه ، علی (ع) مرد راستگو و درستکاری است و با همه مردم مهربان و برادر است .»

به ته کوچه چشم کشید . کسی در آنجا نبود . زود تر به خانه رفت و در را پشت سرش بست . چادر سیاه و گلدار شب ، توی آسمان پهن بود . ستاره های نقره ای و پولک پولک ، مثل گلهای ریز و خوشرنگی ، در جای جای آن گلدوزی شده بودند . زید توی اتاق دراز کشیده بود . بی اختیار باز به یاد علی (ع) افتاده بود و غرق در خیال بود . به علی (ع) فکر می کرد . به نگاه شیرینش که بوی باران داشت و به او بشارت اتفاقی را می داد . همسر زید به طرف پستو رفت . لحظاتی بعد ناگهان هراسان توی اتاق دوید . زید صای نفس نفس زدنش را به خوبی می شنید . از جا برخاست . زن دست روی قلبش گذاشته بود و به سختی می خواست زبانش را بچرخاند و چیزی بگوید ، اما نمی توانست . زید ترسید . زود پرسید : «چه شده ! چیزی دیده ای ؟»

زن دستی به صورت عرق کرده اسش کشید. با انگشت به پستو اشاره کرد . با زحمت و بریده بریده گفت : «آنجا !» اظطراب زید بیشتر شد .

- در پستو چه اتفاقی افتاده است ؟

- چادری که به خانه آوردی ...

زید ریش های بلن اش را خاراند و پرسید : «چادر ! خب مگر چادر چه شده ؟!»

زن دست زید را گرفت و جواب داد : «خودت آن را از نزدیک ببین»

زید دلواپس شد . توی دلش گفت : « نکند چادر سر جایش نیست یا ... یا اینکه موشها به سراغ اش رفته اند و آن را جویده اند . ای وای آن امانت است ! کاش آن را در پستو نمی گذاشتم !»

هر دو به طرف پستو رفتند

ناگهان زید خشکش زد . چادر سر جایش بود . زن آن را با احتیاط توی دستش گرفت . نور خیره کننده ای از آن بیرون می زد . فضای پستو روشن شده بود روشن تر از یک روز آفتابی . زید به یادبوی خوش چادر افتاد . به یاد علی (ع) و نگاه قشنگ و معنی دارش . زن گفت : «معجزه است ! این چادر برای یک آدم معمولی نیست !» زید که می لرزید گفت :«چادر فاطمه (س) دختر پیامبر اسلام (ص) است ... خدای من ، چه نوری دارد ! مثل ماه می درخشد»

زن به گریه افتاد و گفت : «زید زود برو فامیلهایمان را خبر کن . همین الان ... بهشان بگو توی خانه ما یک اتفاق بزرگ افتاده است . بگو همین الان بیایند !»

زید عمامه اش را روی سرش گذاشت . عبایش را روی شانه هایش انداخت . شمشیرش را برداشت و شبانگاه ، با عجله از خانه بیرون زد .

اتاقهای خانه زید ، از مردها و زن ها پر بود . هشتاد مرد و زن یهودی به دیدن چادر آمده بودند . چشمهای همگی شان ، چشمه اشک شده بود . جوانترها با ناباوری به طرف چادر می رفتند . آرام به آن دست می کشیدند . و خوب بویش می کردند . پیرمرد ها هم ته دلشان شاد بود و لحظه ای از آن چشم نمی گرفتند  و دل نمی کندند . ناگهان بغض زید ترکید . صورتش را روی زانوهایش گذاشت و مثل ابر بهاری گریید زنها هم بلند بلند گریه کردند. خانه زید حال و هوای عجیبی گرفت . یکی از پیرمردهای یهودی ناگهان عصایش را بلند کرد و گفت : «به حرفهای من گوش کنید ! به حرفهای من گوش کنید !»

صداها خاموش شد . سرها به طرف پیرمرد که ریشهای بلند و یکدستی داشت ، برگشت . پیرمرد که لبخند می زد گفت : «این معجزه اسلام است . به معجزه های حضرت موسی شبیه است . صبر می کنیم تا صبح از راه برسد ، بعد با هم به طرف مسجد شهر می رویم و همگی مان در خدمت داماد پیامبر اسلام (ص) مسلمان می شویم ! »

مرد ها و زن ها شوق کردند . به همدیگر خندیدند و باز نگاهشان را به طرف چادر ساده فاطمه (س) کشاندند . زید باز گریه کرد و زنها و مردها اشک شوق ریختند .

 

 

"شهید در ذهن بچه های بیجار"

مرکز فرهنگی هنری بیجار در سالروز آزاد سازی خرمشهر اقدام به معرفی شهر خرمشهر نمود در این برنامه که برای تعدادی از اعضا کودک و نوجوان مرکز برگزار شد . از ایستادگی و پایمردی مردم خرشهر در دفاع از میهن خود مطالبی بیان گردید همچنین در برنامه ای که با عنوان "شهید در ذهن بچه های بیجار" برگزار شد کودکان مرکز به بیان نظرات خود و وصف شاعرانه و ادیبانه کلمه "شهید" پرداختند و در پایان با خواندن آثار و جملات اعضا بهترین کارها معرفی گردید. همچنین مربیان مرکز در پایان کتاب "عبور از کارون" را برای آشنایی و مطالعه اعضا معرفی نمودند که اشعار و مطالب زیبای کتاب مورد استقبال اعضا قرار گرفت .

 

داستان

یک روز من که همان هسته بادام هستم با دوستانم گرم بازی بودم ناگهان صدایی مهربان پشت در مرا صدا زد و گفت : « می خواهم تو را جایی ببرم » من نارحت شدم بطوریکه مانند آب جوش آمدم و فریاد زدم من هرگز دوستان را رها نمی کنم پیرمرد می گفت تو را به جایی می برم مانند بهشت زیبا و سرسبز و پر از نعمت است . مرا به زور برد . من با چشمان خودم دیدم که پیرمرد گودالی کند به سیاهی جهنم ، او مرا در آن انداخت من هرچه فریاد زدم کمکم نکرد ، غافل از اینکه من در زیر خاک به کمال می رسم ، چند روزی گذشت سر از خاک بیرون آوردم روزها و رزها می گذشت و من بزرگ و بزگتر شدم و قدّم به درختان دیگر رسید . خورشید با نور خود مرا نوازش میکرد و من لذت می بردم . من با درختان دیگر دوست شدم . وقتی که باران می بارید خوشحال میشدم که دوباره بزرگ تر می شوم آن قدر بزرگ شده بودم که قّدم به آسمان رسیده بود ، هر روز صبح با خورشید روبرو می شدم و با هم سلام و احوالپرسی می کردیم ، وقتی که شب می شد به دیدار خورشید لحظه شماری می کرد . حالا دیگر آرزوی دیگری دارم اینکه میوه بدهم و مردم از میوه من بخورند . من برای میوه دادن لحظه شماری میکردم که آخرش به آرزوی خود رسیدم.

 

سروش شکری

کلاس پنجم