چادر ساده حضرت زهرا (س)
علی چادر را توی دست زید گذاشت . بعد کیسه کوچک جو را از او گرفت و به طرف خانه اش راه افتاد . زید به چادر نگاه کرد . بوی خوبی می داد. بعد علی را توی کوچه دید که مثل ابرها راه می رفت و آرام و سبک از او دور می شد . زید با دیدن علی (ع) ، در دلش احساس عجیبی داشت . احساسی که به شیرینی یک صبح بهاری بود انگار دستهایش بال شده بودند و می خواستند او را به پرواز درآورند . پرواز بر روی آسمان آبی شهر . به علی فکر کرد . چهره زیبایش او را به یاد حضرت موسی (ع) می انداخت . پیامبری که برایش مهربان و عزیز بود . باز هم به چادر توی دستش نگاه کرد . چادر همسر علی (ع) بود . به یاد خواسته علی(ع) افتاد . حضرت از او مقداری جو قرض کرده بود او نیز در جواب گفته بود که می بایست به جای آن قرض ، علی (ع) چیزی را پیش او امانت بگذارد . علی (ع)هم فوری به خانه رفته بود و آن چادر را به امانت برای او آورده بود . زیسد به خودش گت : « تا به حال اینقدر غرق در چشمهای مهربان علی (ع) نشده بودم . او چه پیشانی بلند و پر نوری داشت . انگار پاره ای از مهتاب بود . » بعد به چادر دست کشید و باز هم با خودش حرف زد . «کاش این چادر را نمی گرفتم ... اما نه ... من یک مرد یهودی هستم و او مسلمان . شاید به همین خاطر او قرض اش را ... نه نه ، علی (ع) مرد راستگو و درستکاری است و با همه مردم مهربان و برادر است .»
به ته کوچه چشم کشید . کسی در آنجا نبود . زود تر به خانه رفت و در را پشت سرش بست . چادر سیاه و گلدار شب ، توی آسمان پهن بود . ستاره های نقره ای و پولک پولک ، مثل گلهای ریز و خوشرنگی ، در جای جای آن گلدوزی شده بودند . زید توی اتاق دراز کشیده بود . بی اختیار باز به یاد علی (ع) افتاده بود و غرق در خیال بود . به علی (ع) فکر می کرد . به نگاه شیرینش که بوی باران داشت و به او بشارت اتفاقی را می داد . همسر زید به طرف پستو رفت . لحظاتی بعد ناگهان هراسان توی اتاق دوید . زید صای نفس نفس زدنش را به خوبی می شنید . از جا برخاست . زن دست روی قلبش گذاشته بود و به سختی می خواست زبانش را بچرخاند و چیزی بگوید ، اما نمی توانست . زید ترسید . زود پرسید : «چه شده ! چیزی دیده ای ؟»
زن دستی به صورت عرق کرده اسش کشید. با انگشت به پستو اشاره کرد . با زحمت و بریده بریده گفت : «آنجا !» اظطراب زید بیشتر شد .
- در پستو چه اتفاقی افتاده است ؟
- چادری که به خانه آوردی ...
زید ریش های بلن اش را خاراند و پرسید : «چادر ! خب مگر چادر چه شده ؟!»
زن دست زید را گرفت و جواب داد : «خودت آن را از نزدیک ببین»
زید دلواپس شد . توی دلش گفت : « نکند چادر سر جایش نیست یا ... یا اینکه موشها به سراغ اش رفته اند و آن را جویده اند . ای وای آن امانت است ! کاش آن را در پستو نمی گذاشتم !»
هر دو به طرف پستو رفتند
ناگهان زید خشکش زد . چادر سر جایش بود . زن آن را با احتیاط توی دستش گرفت . نور خیره کننده ای از آن بیرون می زد . فضای پستو روشن شده بود روشن تر از یک روز آفتابی . زید به یادبوی خوش چادر افتاد . به یاد علی (ع) و نگاه قشنگ و معنی دارش . زن گفت : «معجزه است ! این چادر برای یک آدم معمولی نیست !» زید که می لرزید گفت :«چادر فاطمه (س) دختر پیامبر اسلام (ص) است ... خدای من ، چه نوری دارد ! مثل ماه می درخشد»
زن به گریه افتاد و گفت : «زید زود برو فامیلهایمان را خبر کن . همین الان ... بهشان بگو توی خانه ما یک اتفاق بزرگ افتاده است . بگو همین الان بیایند !»
زید عمامه اش را روی سرش گذاشت . عبایش را روی شانه هایش انداخت . شمشیرش را برداشت و شبانگاه ، با عجله از خانه بیرون زد .
اتاقهای خانه زید ، از مردها و زن ها پر بود . هشتاد مرد و زن یهودی به دیدن چادر آمده بودند . چشمهای همگی شان ، چشمه اشک شده بود . جوانترها با ناباوری به طرف چادر می رفتند . آرام به آن دست می کشیدند . و خوب بویش می کردند . پیرمرد ها هم ته دلشان شاد بود و لحظه ای از آن چشم نمی گرفتند و دل نمی کندند . ناگهان بغض زید ترکید . صورتش را روی زانوهایش گذاشت و مثل ابر بهاری گریید زنها هم بلند بلند گریه کردند. خانه زید حال و هوای عجیبی گرفت . یکی از پیرمردهای یهودی ناگهان عصایش را بلند کرد و گفت : «به حرفهای من گوش کنید ! به حرفهای من گوش کنید !»
صداها خاموش شد . سرها به طرف پیرمرد که ریشهای بلند و یکدستی داشت ، برگشت . پیرمرد که لبخند می زد گفت : «این معجزه اسلام است . به معجزه های حضرت موسی شبیه است . صبر می کنیم تا صبح از راه برسد ، بعد با هم به طرف مسجد شهر می رویم و همگی مان در خدمت داماد پیامبر اسلام (ص) مسلمان می شویم ! »
مرد ها و زن ها شوق کردند . به همدیگر خندیدند و باز نگاهشان را به طرف چادر ساده فاطمه (س) کشاندند . زید باز گریه کرد و زنها و مردها اشک شوق ریختند .